تبليغاتX
جاودانگی

جاودانگی

ادب پارسی

 

کارگاه داستان

حتما به کارگاه سر بزنید . برای استفاده از نظرات سایر دوستان داستانهایتان را به آدرس زیر بفرستید.

Javdanegi_7@yahoo.com

 

تا داستان شما در کارگاه ثبت شود .

 

برای تک تک دوستان آرزوی سربلندی و موفقیت می کنم .

 

http://kargahedastan.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 7:43 قبل از ظهر  توسط رضوان خزایی  | 

 

 

سالها از سوررآلنا میگذشت . اسید سرخ تاریخ او را به "والنا" یی تبدیل کرد که گاه

 می نشست /گاه میخورد / و اگر اجازه میافت نگاه میکرد بی آنکه حق بداند که دیده شود .

  والنا سکون مکانش را مدیون خوک بودنش بود . 

 هر صبح خانه را جارو میکرد / پدرش میگذشت . . .

 هر صبح یک کتاب را میسوزاند / مادرش نگاهش میکرد . . .

 هر صبح از کنار آینه مانند ارواح میگذشت / هیچ کس نگاهش نمی کرد ...

 از رونای نازنینش هم خبری نبود .

  - سوررآلنا   (جوابی نیامد )  - وآلنا    - بله پدر    - برات یه هدیه خریدم نمیای ببینی   .  – پدر فعلا دارم انگشتامو میشمارم   - انگشتاتو ؟!؟!  بیا والنا   - اومدم

  همه ی خانواده دایره وار دور والنا را گرفته بودند . دلسوزی مظلومانه خود را روی دیوار می مالاند و اشک خود را زیر قالی پنهان کرد . والنا نشست و هدیه ی پدر را

 باز کرد . هدیه بوی رهایی میداد . هدیه دلسوزانه دروغ میگفت . هدیه دردناک بود

 - اوه پدر این پشم یک نوع سگه . خیلی قشنگه  - نه پسرم این هدیه ی رهایی توست . – اوه پدر این پشم رو میتونم روی پوست جزامیم بکشم ؟ - آره پسرم تو میتونی نگاه رو مغلوب کنی . زیباست نـــــــــــــــــــــه ؟!؟

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 7:43 قبل از ظهر  توسط رضوان خزایی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط رضوان خزایی  | 

چند واژه ی اوستایی

مقدمه:

ایران باستان دارای تمدن و فرهنگ عالی بوده و کتاب و دانشوری در آن وجود داشته سنگ نبشته هایی که از آن زمان باقی مانده دلیل باهریست بر وجود سایر آثار ادبی ؛نویسنده ای به نام هرمپیتوس که در قرن سوم پیش از میلاد در ازمیر می زیسته و معاصر اشکانیان بوده است از وجود یک کتاب ایرانی که شاید کتاب «اوستا» باشد سخن به میان آورده است اوستای زمان ساسانی چهار برابر اوستای فعلی بوده است . تألیفات دیگری مخصوصاً در زمان خسرو انوشیروان بوجود آمده که مطالعه و تدریس می شده است و کتابهائی اخلاقی تحت عنوان «شایست نشایست» متداول بوده است که ترجمه بعضی از آنها به عربی با عناوین «المحاسن و الاضداد» و «المحاسن و المساوی» در دست است . باید اینگونه قضاوت کرد که بایدایران در اعصار قدیم تاریخ خود آثار و اسناد و کتبی داشته باشد زیرا کشوری که شاهان بزرگ آن مانند داریوش تاریخ را بر سنگ ثبت می کنند یعنی به درج وقایع و مطالب اینگونه توجه دارند محالست نوشته های دیگر بر الواح و اوراق ننوشته باشند و محالست مردم چنین کشوری آثار ادبی نداشته یاشند .(تاریخ ادبیات ایران – اعضای شورای دانشگاه پهلوی ص 3و4)   

نخستین نوشته انسان بسیار ساده و بچگانه بوده است ، بطرز خشن و نازیبایی صورت چیزها را کشیده و بدان طریق مقصود خود را ادا می کرده است، این نوع خط را خط تصویری گوئیم . برای نمونه از خطی که در میان بومیان آلاسکا معمول بوده و بر روی لوحه های چوبی حک شده و بدست آمده مثالی در زیر داده می شود .

   

وضع دستهای خالی آویزان در نظر بومیان نداری و سرگردانی را نشان میدهد و در پهلوی آن یک دست بر دهان و یک دست اشاره به سوی چادر می خواهد بفهماند که در چادر خوردنی نیست پس این اشاره به قحطی می کند و در کل مفهوم نایابی خواربار است .

*

زردشت

 

زردشت که در کتاب اوستا به گونه ی زرتوشتر(یا دانده ی اشتر زرد ،یا دارنده ی روشنایی زرین) آمده که در زبان پهلوی ، زرتو خشت شده است و به گونه های زراشتر (طلای درخشان) و زارت اوسترا (پیر شترداران) نیز آمده است ، پورداود زرتش را به معنی شتر زرد (زرین) برگردان کرده است و هوگ نیز زرتش را به معنی پیشکسوتان ترجمه کرده است .

 

*

در یشت کرده ی 8 یسنای 42 فقره ی 4 چنین آمده است :

«و به خرای پاک که در وسط دریای فراخ کرت ایستاده درود می فرستیم ...»

  خرا

- خرا از جمله کلماتیست که در طی چندین هزار سال تقریباً ترکیب لفظی خود را محفوظ داشته گرچه مصداق آن تغییر یافته است همین کلمه است که امروز در فارسی خر می گوئیم ولی مقصود در اوستا از این جانور خر معمولی نیست چه در خود اوستا مندرج است که خر در وسط اقیانوس زندگی می کند ، خرا نیز به مرور ایام برای تعیین ستور معینی تخصیص یافت در اوستا برای معنی معمولی کلمه ی کتو آمده است و آن فقط یکبار در فرگرد هفتم وندیداد در فقره ی 12 استعمال شده گوید : در مقابل معالجه ی زن خانه خدائی یک کتو (خر ) مزد طبیب می باشد .

کلمه ی خر به معنی جانوری که در اقیانوس زندگی می کند فقط یکبار همان در یسنای 42 فقره ی 4 آمده است ولی در بندهش در فصل 19 مفصلاً از این جانور صحبت می دارد طوریکه از این حیوان تعریف گردیده ابداً جای شک و شبهه نمی ماند که از آن یکی از حوادث طبیعی مثل طوفان و سیل و طغیان و ... اراده شده باشد . نظیر اینگونه تشبیهات در یشتها بسیار دیده می شود . بندهش گوید که خر سه پا در میان اقیانوس فراخ کرت بسر می برد این جانور پاک را بدن سفیدی است دارای شش چشم و نه پوزه و دو گوش یک شاخ زرین می باشد که از آن هزار شاخ دیگر سر زده و با آنها جانوران اهریمنی را نابود می کند گوشش باندازه ایست که که مملکت مازندران را فرا تواند گرفت ، جای قدم او به اندازه ایست که یک گله از هزار گوسفند روی آن آرام تواند گرفت.  

 

فراخ کرت

کلمه ی دیگری که در این عبارت به چشم میخورد فراخ کرت است که اسم پهلوی اقیانوسی است که در اوستا واوروکش آمده است ، مینو خِرَد وَرکش ضبط کرده است معنی تحت اللفظی آن بزرگ ساحل فراخ کنار می باشد . «کِش» که در فارسی از برای زیر بغل و بیغوله ی ران وسینه استعمال میشود با جزء دوم این کلمه ی اوستایی یکی است چنانکه حافظ گوید :

می به زیر کش و سجاده ی زهدم بر دوش             

آه اگر خلق شوند آگه از این  تزو یرم

بندهش در فصل 13 چنین گوید دریای فراخ کرت از دامنه جنوبی البرز ثلث زمین را فرا گرفته از این جهت است که فراخ کرت نامیده شد برای آنکه دارای هزار دریاچه است .

 

*

شئت

شئت صفت است به معنی درخشان و درفشان بعدها جز این کلمه گردیده خورشید گفتند چنانکه جم در گاتها بدون شئت می باشد بعدها به آن پیوسته چمشید شد بنا به قاعده کلیه «ک» های اوستا در دید برهمنان «سین» است در سانسکریت سور بجای هور می باشد . خراسان نیز که از قدیم تا به امروز اسم ایالت شرقی ایران است به معنی مشرق است . چه جزء اخیر این اسم آسان به معنی برآینده و بالا رونده است .(یشت ها – پورداود- ص304)

 

*

خورشید

خورشید در اوستا هَورخشئت و در پهلوی خورشَت گویند در گاتها هُورِ بدون شِئَت آمده است . در سایر قسمت های اوستا نیز مکرراً تنها دیده می شود هر چند که کلمه خورِ فارسی همان هورِ اوستایی است فقط مثل بسیاری از کلمات دیگر هاء به خاء تبدیل یافته است . ولی لغت دیگری در زبان ما باقی مانده که درست تلفظ قدیم خود را محفوظ داشته است و آن کلمه هور میباشد، فردوسی گوید :

ز عکس می زرد و جام بلور                          سپهری شد ایوان پر از ماه و نور

 

*

مهر

مهر در اوستا در کتیبه های پادشاهان هخامنشی میتَر mithra و در سانسکریت میتَر mithra آمده است و در پهلوی mitr شده امروز مهر می گوئیم و معانی مختلفی از آن اراده می کنیم ، عهد و پیمان و محبت و خورشید از جمله معانی آنست . هفتمین ماه سال شمسی و روز شانزدهم هر ماه نیز  مهر نامیده می شود . مسعود سعد همه ی این معانی را در یک بیت شعر جمع کرده گوید :

روز مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان          مهر بفزا ای نگار مهر چهر مهربان  

بسا اسامی اشخاص تاریخی به ما رسیده و بسا اسامی شهرها و محال قدیم ایران در کتب مورخین و جغرافیدانهای ایرانی و عرب قرون وسطی ضبط شده که با کلمه مهر ترکیب یافته است مثل مهرداد و مهربند گشای در تورات کتاب عذرا در باب اول فقره 8 مندرج است که خزینه دار کوروش بزرگ موسوم بوده است به میتردات ، چون مهر یکی از فرشتگان دین زرتشتی و دارای مقام بلندی است . بسا آتشکده های عهد باستان به اسم او بوده است .(یشت ها – پور داود – ص 393 )

 

*

آفتاب

لغت دیگری که امروز برای خورشید استعمال میکنیم  کلمه آفتاب است مرکب است از کلمه آب که در اینجا به معنی روشنی و درخشندگی و از تاب به معنی تابیدن و گرم کردن در کلیه اوستا هور و یا هور شئت هم به معنی قرص خورشید و کره آفتاب آمده و هم از آن فرشته ای اراده شده است . در جاهائی که به معنی آفتاب است ، غالباًٌ با ستارگان و ماه یکجا ذکر شده است . در فروردین یشت گوید :« بواسطه فر و شکوه فروهرها خور و ماه و ستارگان در بالا راه خود را می پیمایند .»   

 

*

سروش

سروش در اوستا سراوش معنی آن طاعت و فرمانبرداری است بخصوص اطاعت از اوامر الهی و شنوائی از کلمات ایزدی – سروش از سرو sru که به معنی شنیدن است و در اوستا بسیار استعمال شده مشتق می باشد کلمه سروش در ادبیات فارسی معروف است . کلمات دیگری نیز از جنس آن و از همان ریشه و بنیان در زبان ما باقی است که یادآور معنی اصل سروش هم می باشد و آن کلمات عبارت است از سرود و سرائیدن ، در گاتها کلمه سروش غالباً به معنی مذکور آمده است در سایر قسمت های اوستا نیز به همین معنی استعمال شده است . حس اطاعت و قوه فرمانبرداری که خود یکی از نعم الهی است بسا تمنای داشتن گردیده است به کلمه سروش حرف «ا» که از ادات نفی است افزوده اَسراوش گفته اند یعنی نافرمانبرداری و تمرد از احکام ایزدی بسا در یک فقره ی اوست چندین بار کلمه ی سروش تکرار شده است .(گهی اسم مجرد به معنی مذکور و گهی اسم خاص فرشته معروف.)

 

*

ریشه شناسی واژه آذربایجان :

 

آتور یا آذر ، پات یا بای ، کان یا گان .

آتور : آذر

پات : پاییدن ، نگهبانی کردن

آتورپات : آتش نگهدار

گان : نسبت است و به معنی مکان و زمین نیز بکار می رود .

آتر  ، آتش یا آذر در اوستایی و مادی باستان می باشد . در زبان پهلوی آتور ، آذرخش و آتش ، در پارسی ، آذر و آتش و در زبان آذری اُت می باشد این واژه  مرکب در لهجه های زبان کردی فعلی به همین عنوان و به معنای نگهبانان  آتش که مراد نگهبانان آتشکده های آذرگشسب بوده و اکنون در بخش کرد نشین تخت سلیمان تکاب افشار قرار دارد .

(آناهید – آذربایجان سرزمین باستانی کردها- نامیق صفی زاده )

 

پیرامون واژه ترک :

 

واژه ی ترک در زبان پهلوی به معنی تورانی یعنی بیگانه آمده است . ترک در زبان فارسی به معنی کلاهخود و واژه ی ترک به معنی نیرومند و استوار ذکر گردیده است . این واژه در میان چینی ها به صورت توکیو و کم کم به صورت تورک و تُرک تبدیل گشت.

(آذربایجان سرزمین باستانی کردها- ص21)

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 2:43 بعد از ظهر  توسط رضوان خزایی  | 

تقدیم به مریم میرزایی به پاس محبتهایش........

مریم(فریدون توللی)

 

در نیمه های شامگاهان ، آنزمان که ماه

زرد و شکسته ، میدمد از طرف خاوران

ستاده در سیاهی شب، مریم سپید ،              آرام و سرگران

او مانده تا که از پس دندانه های کوه ،

مهتاب سرزند ، کشد از چهر شب نقاب .

بارد بر او فروغ و بشوید تن لطیف  ،           در نور ماهتاب

بستان بخواب رفته و میدزدد آشکار

دست نسیم ، عطر بر آن گل که خرمست

شب خفته در خموشی و شب زنده دار شب ،   چشمان مریمست .

مهتاب ، کم کمک ز پس شاخه های بید

دزدانه میکشد سر و میافکند ، نگاه  .

جویای مریمست و هم جویدش بچشم ،          در آن شب سیاه .

دامن کشان ز پرتو مهتاب ، تیرگی .

رو مینهد بسایه ی اشجار دوردست .

شب دلکشست و پرتو نمناک ماهتاب ،         خواب آورست و مست

اندر سکوت خرّم و گویای بوستان .

در موج میزند چو پرندی بجویبار .

میخواند آن دقیقه که مریم بشستشوست .        مرغی ز شاخسار

 

Mary

 

At the mid-hour of twilight, in the time

When from the west the broken moon doth climb

Pale in the sky, silent and proud and white

Mary stands in the black of night

Waits till the moonbeams, lifting their gleam above

The mountains battlements, from nights face remove

The shroud of darkness waits till their lustrous flow

Bathes her limbs in a silver glow.

Now sleeps the garden; the thievery hands of the breeze

Each happy blossoms perfume shamelessly seize;

Tranquil the night is sleeping; but marys eyes

Watch the night in the moon-washed skies .

Little by little behind the willows boughs

The moonbeams thievishly steal, and trough the drowse

Of the black night , as Mary seeks them ,astir,

Eagerly gaze they seeking her.

Darkness gathers her skirts, and headlong flees

From the moons radiance unto the distant trees ;

Sweet sweet is night ; the moonlight dewy and deep

Floods the spirit and lulls asleep.    

 

 

 

 

 

   

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط رضوان خزایی  | 

نقد ادبی و ساختار گرایی

پیشگفتار

 

تحقیقی که پیش رو دارید صرفاً به علت آشنایی هر چه بیشتر با عناصر نقد است که در خلال آن نقد ادبی و ساختار گرایی نیز  پرداخته میشود .

مطالب این تحقیق در چهار بخش به شرح زیر تقسیم شده است :

1)       مقدمه

2)       دیروز

3)       امروز

4)       مصاحبه

در مقدمه ی مطلب به بررسی اجمالی نقد و عناصر آن و بالاخره ساختارگرایی می پردازم .

سپس در طی دو بخش دیروز و امروز مباحثی در باب ساختارگرایی در ادبیات داستانی گذشته و ساختارگرایی در ادبیات داستانی امروز ارائه شده است .

و در خاتمه آقای ایرج کاظمی دبیر کانون اهل قلم لرستان پاسخگوی سؤالات ما در زمینه ساختارگرایی شدند.

در این راستا از بزرگان اهل قلم و تمام دوستان از بابت قصور در گفتار و نوشتار پوزش خواسته و طالب راهنمایی بزرگان هستیم .

 

 

مقدمه

 

لغت نقد به معنی جدا کردن سره از ناسره است . آنچه در نقد مورد نیاز است حدود و رهنمود است ، راههایی برای تمرکز کردن کارمان تا از دوباره کاری اجتناب کنیم و دانش خود را درباره ی کل نظام ادبیات گترش دهیم . وقوف انتقاد ادبی درست با قلب اجتماع سر و کار دارد چیزی در حاشیه نیست . با تمام مسائل اجتماعی ، هنری و تاریخی سر و کار دارد و وقوف انتقادی ، احتیاج کامل به مخاطب اجتماعی دارد . چرا که اگر این وقوف فقط از طرف منتقدان نشان داده شود و از مخاطب اجتماعی منتقد خبری نباشد، در مسائل مربوط به فهم انسانی ، نوعی رکورد ایجاد خواهد شد ، چرا که منتقد سازنده ی انتقاد است و اجتماع باید مصرف کننده ی انتقاد باشد . اگر انتقاد ادبی فقط در سطوح بالاتر اجتماع و تنها بین روشنفکران صورت بگیرد و به توده های مردم – مخاطبان واقعی انتقاد – دسترسی نداشته باشد ، دچار تورم خواهد شد – در سطوح بالاتر – و اجتماع در سطوح  پائینتر ،  به دلیل عدم وجود این وقوف ، دچار ورشکستگی خواهد شد ، اجتماع بسوی ناخودآگاهی رانده خواهد شد.

در واقع بقول « مارکوزه » اجتماع ، تبدیل به جامعه ی بی انتقاد خواهد شد در یک محیط ادبی که از انتقاد خبری نباشد و همه با همه چیز موافق باشند ، یا باید در شعور مردم تردید کرد که به راحتی همه چیز را پذیرفته اند و یا باید پذیرفت که اجتماع دچار یک موقعیت قرون  وسطایی شده و خفقان بر ارکانش حاکم گردیده است ؛ چرا که صدای نه ، صدای مخالف و شنیده شدن این صدای مخالف وسیله ی تشنگان به مخالفت خود روزنه ی امیدی است ، پایگاهی است که از آنجا می توان به سوی فضاهای دیگر حرکت کرد. گفتیم که وقوف انتقاد اد بی و هنری به دو عامل ، در دو سوی انتتقاد احتیاج دارد .یکی سازنده ی انتقاد و دیگری مصرف کننده ی انتقاد .

سازنده ی انتقاد بدون شک در هر اجتماعی روشنفکران هستند .و مصرف کننده ی انتقاد بدون تردید اجتماع .

جامعه باید آزاد باشد یعنی که تمام وسایل پخش افکار و عقاید را  در اختیار روشنفکران بگذارد تا مصرف کنندگان انتقاد ادبی بتوانند با سازندگان آن آزادانه و بدون مزاحمت ارتباط برقرار کنند .

نقد ادبی در نزد قدما با آنچه امروزه از آن استنباط میشود متفاوت است . در نزد او مراد از نقد معمولاً این بودئه است که معایب اثری را بیان کنند یا به گونه ای نقد سطحی کرده باشد که مثلاً الفاظ آن چه وضعی دارند یا معنی آن برگرفته از اثر دیگری است و بطور کلی از فراز و فرود  لفظ  و معنی سخن می گوید . اما در دوران جدید مراد از نقد ادبی نشان دادن معایب اثر نیست .( هر چند ممکن است به این امر اشاره داشته باشد ) زیرا نقد ادبی به بررسی آثار درجه یک ومهم ادبی میپردازد و در این آثار بیش از اینکه نقاط ضعف مهم باشد نقاط قوت مطرح است .

لذا منتقد ادبی میکوشد با تجزیه و تحلیل آن اثر ادبی اولاً ساختار و معنی آنرا برای خوانندگان روشن کند و ثانیاً قوانینی را که باعث اعتلای آن اثر ادبی شده است  توضیح دهد . نق ادبی از یکسو بکار گرفتن قوانین ادبی در توضیح اثر ادبی است و از سوی دیگر کشف آئینهای تازه ممتازی است که در آن اثر وجود دارد .

نقد ادبی کاری خلاق است و گاه منتقد ادبی به اندازه ی صاحب اثر باید دارای ذوق وخلاقیت باشد با این فرق که نویسنده و شاعر ضرورتاً اهل فضل و به صورت خود آگاه آشنا به همه ی فوت و فن های علوم ادبی نیست  در صورتیکه منتقد ادبی باید دقیقاً به علوم ادبی آشنا باشد تا از آنها به عنوان ابزاری در تجزیه و تحلیل عوامل علو آن  اثر ادبی بهره گیرد .

باید گفت که در اینجا سؤالی مطرح کنیم که نقد ادبی علم است یا خیر یعنی آیا میتوان با آموختن نقد ادبی به کسی از او منتقد ساخت و یا نقد ادبی موازین و اصول و حدود و شعور مشخصی ندارد .

معمولاً نقد ادبی را علم قلمداد نمی کنند زیرا هر چند آموختن قوانین و قواعد آن تأثیر بسزایی در ذهن اصحاب فرهنگ دارد اما  لزوماً منتقد ادبی به وجود نمی آورد . گذشته از فضل ،خلاقیت و ذوق هم مطرح است .

ساختار متشکل است از ایده ی کلیت ایده ی گشتار و ایده ی خود تضمینی .

پیش از کاربست این سه عنصر کمی آنها را شرح می دهیم .مقصود ژان پیاژه از کلیت عناصری است که بر طبق قوانین ترکیب تنظیم شده اند نه آنکه صرفاً مثل یک سنگجوش به هم چسبیده وتوده ای را تشکیل داده  باشند .چنین کلیتی ویژگی همه ی آثار ادبی در خور این نام است در واقع یکی از راههای شناسایی آنها به عنوان آثار ادبی همین ویژگی است . مقصود پیاژ ه از گشتار توانایی تغییر متقابل یا جرح و تعدیل اجزا یک ساختار  براساس قواعدی معین است و به عنوان نمونه ی چنین فرایندهای زبان شناسی گشتاری را بطور اخص ذکر می کند . مقصود پیازه ، از خود تنظیمی عبارت است از تأثیر متقابل انتظار و اصلاح در نظامهای سیبرنتیکی و مکانیسم های ریتمیک چون مکانیسم هایی که در زیست شناسی و حیات انسانی در همه ی سطوح فراوانند ساختارهای خود تنظیمی هم خود نگه دارند و هم بسته .

فرمالیسم روسی یکی از مکاتب نقد ادبی در حوزه ی بررسی ادبیات از دیدگاه زبان شناسی است . این مکتب در خلال جنگ جهانی اول در روسیه بوجود آمد و در خلال سالهای  1920  شکفت .

 در سال 1961  در بطرسبورگ انجمنی بنام انجمن مطالعه در زبان ادبی یا انجمن تحقیقات زبان شعری تأسیس شد و گروه دیگری هم بودند که به ریاست یاکوبسن در 1915 انجمن زبان شتاسان مسکو را تأسیس کرده بودند و فعالیت های آنان بیشتر جنبه ی زبان شناسی داشت . اعضای این دو انجمن با هم همکاری داشتند و همشان زبانشناس بودند و هر دو به اطلاق فرمالیست میشود  . به اعتقاد فرمالیست ها ادبیات صرفاً یک مسأله ی زبانیست و لذا میتوان گفت که زبان ادبی یکی از انواع زبانهاست و باید به آن از دید  زبان شناسی نگریست . آنان اثر ادبی را شکل یا فرم محض میدانستند و معتقد بودند که در بررسی اثر ادبی تکیه باید باید بر فرم باشد نه محتوا و اساساً مخالف تقسیم متن به صورت و معنی بودند و می گفتند درست است که محتوی ناقل احساساسات و عواطف و افکار است امّا همه اینها در واقع در عناصر زبانی است در نظر آنان مسائلی چون جذبه و الهام و اشراق و نبوغ که در مباحث ادبی قرن نوزدهم مطرح بود مطرود است و ادبیات در فرم و ساخت است نه در روح و فکر . فرمالیستها اثر هنری را بیان غیر متعارف و غیر معمول تجربه و حقیقت میدانند . این گروه از  سال 1912 تا 1925 آزادانه فعال بودند و با حملاتی که  در سال 1924  شروع شد لئون تروتسکی از گروه مارکسیست آنان را متهم به اعتقادات ضد تاریخی کرده بدین ترتیب این مکتب در 1928 رسماً مردود اعلام شد .

دیروز

ریشه ی ساختارگرایی ، به فرمالیسم و مکتب پراگ و نئو فرمالیسم و فوتوریسم میرسد و بعدها از نقد نو هم متأثر شده  است ، ساختارگرایی در هر یک از مکاتبی که گفته شد به نحوی است . به طور کلی میتوان گفت که ساختارگرایی یک نوع شیوه و روش است  و سخن آن اینست که هر جزء یا پدیده در ارتباط با یک کل بررسی میشود . یعنی هر پدیده جزئی از یک ساختار کلی است  . بدین ترتیب ساختار گرایی بین مباحث سنتی ادبیات از قبیل بدیع . بیان و عروض وقافیه و یافته های جدید زبانشناسی ائتلافی بوجود آورده است . یکی از ساختارگرایان گفته است که نقد ساختارگرایی باید روشن کند که چگونه خوانندگان میتوانند معنی متن را دریابن یعنی کیفیت . یکی ابزار مهم متن یعنی برکرداندن جملات غریب  و واژه های نا آشنا به مفاهیم مأنوس .

ساختارگرایی بیشتر به علل و عوامل قبلی توجه ندارد بلکه توجه اصلی آن معطوف به ربط اجزا و پدیده ها در یک زمان و دوره ی مشخص است . اما از آنجا که ساختارها در زمان های گوناگون تغییر میکند ساختارگرایی یک دید در زمانی هم در مورد ساختارها دارد ، یعنی به ناچار گاهی به ریشه های تاریخی ساخت توجه می کند که به آن بحث تحول ساختارها می گویند . ساختار گرایی در حال حاضر روشی است که استلزامات ایدئولوزیک نیز دارد .

ساختارگرایی پاسخی است به نیاز نظامی منسجم که علوم مدرن را وحدت می بخشد و جهان را بار دیگر برای انسان قابل سکونت گرداند البته این نیاز ، نیازی است  مذهبی . گئورک پولت طی نامه ای در مورخه ی 24 ژوئن ،1959   من هم مثل همه معتقدم که غایت نقد نیل به شناخت دقیق و نزدیک واقعیت انتقادی است . اما به نظر من این نزدیکی تنها تا آن حد ممکن است که فکر انتقادی به فکر نقد شده تبدیل شود و. اینکار فقط زمانی میسر است که این فکر دوباره از درون احساس شود ، دوباره اندیشیده شود و دوباره تخیل شود هیچ چیزی نمیتواند کمتر از این حرکت ذهن عینی باشد .

نقد ، برخلاف آن چه شاید انتظار میرود ، باید خود را از دیدن نوعی شیء ( چه شخص نویسنده باشد که به عنوان « دیگری » دیده میشود چه اثرش که یک چیز تلقی میشود ) باز دارد زیرا آنچه باید به آن دست یافت یک ذهن است ، یعنی فعالیتی معنوی که نمی توان درکش کرد مگر آنکه خود را جای آن بگذاریم و کاری کنیم تا بار دیگر در درون ما نقشش را به عنوان ذهن بازی کند . تئودورف  طی مقاله ای در مرد  « ساختارگرایی چیست » میگوید ، تکرار وازه های اثر با همان ترتیبب نخواهد بود ، تفسیر ، هر قدر هم که ذهنی باشد ، باید با آوردن چیزی از بیرون اثر به آن اثر خود را توجیه کند ، حتی اگر این چیز  بیرونی ذهنیت منتقد باشد ، که با ذهنیت هنرمند متفاوت  باشد ، که با ذهنیت هنرمند متفاوت است . به همین دلیل است که هنرمندان بندرت درصدد تفسیر آثار خود بر می آیند و اگر هم چنین کنند ، حاصل بندرت ارزشمند خواهد بود .

باید در اینجا اعتراف کنیم که توصیف صوری ناب آثار ادبی و نظامهای ادبی  بخش مهمی از روش کار ساختارگرایی است . ساختارگرایی اگر بدرستی درک شود نه تنها محصور در زندان فرم با جهان قطع پیوند نمی گند ، بلکه با کند و کاو در چندین سطح متفاوت ، مستقیماً با آن رو به رو  میشود . ساختارگرایی بویژه در پی اکتشاف رابطه ی نظام ادبیات با فرهنگی است که این نظام بخشی از آنست ما حتی نمیتوانیم ادبیت را تعریف کنیم مگر آنکه که آنرا در تقابل با غیر ادبیت قرار دهیم و باید متوجه باشیم که رابطه ی این دو کارکرد رابطه   ای است ناپایدار که همراه و همگام با کارکردهای یک فرهنگ معین تغییر نمی کند .

و برخی از پژوهشها ممکن است منتقدانی به صورت فردی بر آن شوند که حتی الامکان این وجه را نادیده بگیرند تا بتوانند سایر ویژگیها را مجزا کنند ، همچنین به اعتقاد من ، گاه منتقدان فرمالیست و ساختارگرا وانمود گرده اند که میتوان معناشناسی ادبیات را بیش از آنچه براستی ممکن است نادیده گرفت و نتیجه این میشود که معناها و ارزشهای معناشناختی اغلب دزدانه یا بی خبر به درون تحلیل می خزند . اما چون زبان شناسی ، که مادر نظریه ی ادبی ساختارگرایی است ، هنوز بر سر نقش معنا شناسی در توصیف زبان شناختی تردید فراوان دارد ، چه جای تعجب که در ساختارگرایی ادبی نیز میتوان تردید در پرداختن به آنرا به رأ ی العین دید . با همه ی اینها ، نقد ساختاری این نقطه ضعف را داشته و نادیده گرفتن آن خطاست زیرا دقیقاً در همینجاست که نقد ادبی میتواند بر دانش زبان شناسی در باب کارکرد زبان بیفزاید . پس در ساختارگرایی مسئله ی قرائت یک متن باید با یافتن راههایی رضایت بخش برای ادغام بعد معنایی در بررسی ساختا همراه باشد .

ساختارگرایی کم کم  از حوزه ی اصلی خود که بررسی متون ادبی بود به نظام های دیگر سرایت کرد و نوعی روش و متدولوژی  شد که در بسیاری از دانشها میتواند کاربرد داشته باشد ، در ساختارگرایی از چند اصطلاح زیاد استفاده میشود که یکی از آنها منطق دو گانه یا تقابل دوگانه است که لازم است درباره ی آن توضیح   بدهم.

تقابل دوگانه اساسیترین مفهوم در ساختارگرایی است ، زیرا به نظر ساختارگرایان اساساً تفکر انسانی بر این است : بد/خوب ، زشت / زیبا و . . . در طبیعت هم همینطور : شب / روز ، سفید /سیاه و . . .

ساختارگرایان معتقدند که هر داستان را میتوان به ساختارها ی روایتی تجزیه کرد . آنان هم تابع این نظریه هستند و میگویند هردال مدلولی قراردادی است .

منتقد ساختارگرا با ادبیاتی با بعد مسافت زمانی یا مکانی ، ادبیات کودکانه یا عامه پسند ، شامل قالبهای اخیر همچون ملودرام و رمانهای دنباله دار ، که نقد ادبی ،نه فقط از سر تعصب آکادمیک بلکه ضمناً به این دلیل که مشارکت بین الاذهانی که میتواند این نوع بررسی را فعال کند و نه قدرت راهبریش را دارد ، همواره آنها را نادیده گرفته است ، حال آنکه نقد ساختاری میتواند از نظر مردم شناسی این مواد را بررسی کند ، حجم عظیم این مواد و کاکردهای آنرا مطالعه کند و در ارهی گام زند که پیشتر کارشناسان فرهنگ عامیانه چون پراپ یا اسکانتیموف طی کرده اند .

امروز     

گاهی پیش میآید که برخی نویسندگان بدون اینکه خود بخواهند به سمت ساختارگرایی میروند و ناخواسته به تکنیک و شکل و ساختار وابسته میشوند خواندن شرح حال و زندگینامه ی برخی از نویسندگان ساختارگرا تأییدی است بر این نکته ؛

آقا جمشید خانیان در مصاحبه ای که با فصلنامه ی ادبیات داستانی داشته است اظهار دارد : « سالها پیش من اصلاً من اصلاً با مقوله ای به اسم ساختار و ساختارگرایی ( آنطور که تعریف شده و مثلاً برایش وجوهی قائل شده اند مثل انسجام درونی اجزا یا بیان یک کلیت یا این که اجزا دارای زیست و رشد مستقلی نیستند و دیگر اینکه ، همین اجزا ، در این مقوله کارکردهای تازه ای پیدا میکنند ) فکر نمیکردم . در واقع مینوشتم تا پاسخی داده باشم به خود م در مقابل جهانی که با آن مواجه بودم و هنوز هم هستم البته قبل از آن من با داستان آشنا بودم و اگر بخواهم برایش -  مثلاً  -  تاریخ مشخص کنم ،  این آشنایی برمیگردد به سالهای پیش از انقلاب ؛ و دقیقتر بر  میگردد به سال 53 یعنی زمانیکه من سیزده سال بیشتر نداشتم  . اینها را دارم میگویم که معلوم شود سنجش اعظم نگاه من به داستان متأثر از همان سالهاست . خوب ، آن سالها ما داستان را خیلی جدی میخواندیم یک گروه بودیم که نمایش کار میکردیم ، در آبادان ، همانقدر که فعالیت نمایشی را جدی میدانستیم ، داستان را هم کار جدی می پنداشتیم و جالب اینجاست که ما در همان سن و سال کارهائی را میخواندیم که بطور قطع مربوط میشدند به بهترین ادبیات داسنانی به داستانهایی که از ساختار رمزی پیچیده ای برخوردار بودند و البته با زبانی خاص .

این دو مشخصه عجیب ذهن ما را درگیر خود میکرد و ما از داستانهایی که این مشخصات را داشتند لذت میبردیم ، بعدها وقتی خیلی جدی شروع به نوشتن کردم اصلاً به چاپ کارها فکر نمیکردم داستانها را برای همسرم و یکی دو دوست می خواندم و بایگانی میکردم نقدهایی که درباره ی کارهایم صورت میگرفت نگاه مرا به جهان جدیتر کرد . یعنی دیدم که ناخواسته و بسیار به نقد وابسته ام . شکل وساختار کار برایم خیلی مهم است ، اینها را همانهایی میگفتند که کارهایم را نقد میکردند .

مثلاً دیدم که با شکل انتخابی برای داستانم ، دیگر قصد بیان یک محتوا را ندارم . بیشتر با ان تکنیک و برگزیدن شکل بیان میخواهم چیزی را که قصد گفتنش را دارم ، به نوعی به تأخیر بیندازم ، به اینجا که رسیدم باز درست و حسابی نمی فهمیدم چرا چنین میکنم یا چرا مثلاً باید چنین کاری کرد ، بعد کم کم متوجه شدم که خود فرم انتخابی ، محتوایش را نیز مشخص میکند و همان محتوا را به خواننده منتقل می کند و باید بگویم کم کم ذهنم به سمت ساختارگرایی سوق داده شد .»

 

مصاحبه   

برای روشنتر شدن موضوع مورد بحث مصاحبه ای  با آقای ایرج کاظمی دبیر کانون اهل قلم لرستان داشتیم که ایشان به چند سؤال در باب ساختارگرایی پاسخ دادند :

1)       معنی واژه ی ساختارگرایی چیست ؟

ادبیات اساساً محصول زبانی است و ساختارگرایی به نوبه ی خود یک شیوه ی برجسته ی زبان شناسی است که با موضوعات زبان شناسی ارتباط تنگاتنگ دارد . اصوات ، اشکال ، واژه ها و جملات موضوعاتی هستند که یک زبان شناس و زبان دان در اوایل شکل گیری مکتب ساختگرایی به آن میپردازند . در واقع مکتب ساختگرایی یکی از کالبدهای زبانشناسی است .

2)       به چه نقدهایی نقد ساختاری میگویند ؟

 واحدهایی که میتوانند باعث کشف نظام دو محوری جملات باشند ( یعنی نقش نماها در پیوستگی یک متن . امروزه ماهیت ساختاری زبان در هر  سطحی توسط همگ

ان پذیرفته شده است تا اینکه دیدگاههای ساختارگرایی در مورد عبارات ادبی بدون هیچ مشکلی پذیرفته شوند.  به محض اینکه موضوع زبانشناسی را مورد بحث قرار دهیم به قلمرو مرزی نزدیک میشویم که بنام نقد ساختاری معروف  و دارای تاریخ خاص میشود .

3)       اصولاً ساختارگرا به چه نویسنده ای گفته میشود ؟

نویسنده ایکه هیأتهای مختلف ادبی را مورد تأکید قرار میدهد ، یعنی متعادل کننده سبکی در زمینه آثار  بخصوص چه در قالب نثر و چه در قلمرو شعر – نویسنده ای که بداند ابزار کار یک نویسنده همگان را مورد سئوال قرار میدهد در حالیکه یک منتقد ساختارگرا اساس ادبیات را محور قرار داده و درباره ی آن سخن می گوید .

4) چند نویسنده ساختارگرا نام ببرید ؟

 ژراژنت  استاد  مدرسه مطالعات عالی فرانسه ، کلودی لوی اشتروس با کتابی بنام تفکر وحشی و اندیشه اسطوره ای ، ژان پیرریچارد با کتابی بنام جهان تخیلی و در ایران دکتر عبداحسین زرین کوب و تا حدودی دکتر رضا براهنی .

 

      در پایان

 

در پایان باید گفت که مهمترین اصلی که نباید از میان برود ، اینستکه زبان باید حداکثر تأثیر خود را برخواننده بگذارد ، زبان باید به بسیاری از مسائل توجه کند ، از سویی باید به ایجاد رابطه ی حسی با خواننده توجه کند ، از سویی دیگر به شخصیت پردازی ؛ و تا آنجاکه در توان دارد ، باید فضای مناسب داستانی را ایجاد کند ، یک نویسنده با تجربه میتواند سبک داستان پردازی خود را با سایر عناصر داستانی مرتبط سازد . در هر حال برخی سبکها با ایجاد هیاهو قصد دارند توجه مردم را به خود جلب کنند .

 

       منابع

 

1)       اسکولز ، رابرت ؛ درآمدی بر ساختارگرایی در ادبیات ؛ ترجمه فرزانه طاهری

 

2)       براهنی ، رضا ؛ طلا در مس

 

3)       شمیسا ، سیروس ؛ نقد ادبی

     

      4)مجلات : ادبیات داستانی

                     روزنامه جام جم 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط رضوان خزایی  | 

بدون عنوان

برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم

         زان پیش که از زمانه تابی بخوریم


کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی

        چندان ندهد زمان که آبی بخوریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط رضوان خزایی  | 

نقد ادبیات کودک با تحلیل آثار صمد بهرنگی

                                              

فهرست مندرجات

-    مقدمه                                                                             

-    ادبیات کودک در ایران و تعامل سنت ومدرنیته         

 

-    همنشینی فرهنگ  عامه و نگاه اسطوره ای با ادبیات کودک

 

-    کودک جهانی ، مخاطب ادبیات کودک

 

-    ویژگیهای قصه کودک ( بر اساس شناخت راوی )

 

-    پایه گذاران ادبیات نوین کودکان در ایران

 

-    صمد و ادبیات کودک

 

 

-    چند نمونه از آثار کودکان ایران

مقدمه

با آنکه در دوران مشروطه ، ادبیات کودک بدون پشتوانه فلسفی برخاسته از اندیشه مدرنیته مورد توجه قرار میگیرد ، اما اندیشه سنتی در زمینه تعلیم و تربیت کودک دچار تحول میشود .

شکل گیری مدارس جدید و اخذ شیوه های آموزش مدرن ، موجب میگردد تا بتدریج ، زبان آموزش دچار دگرگونی شود .با اینحال ، حاکمیت مناسبات پدرسالارانه ایجاب می کرد که کودک ، همچنان گوش به فرمان بزرگتر باشد و از ویژگی کودکانه اش به سود اقدار بزرگسالان صرفنظر کند . در غیر اینصورت ، کودکی بیتربیت و لاابالی شناخته میشد . از اینرو در نظام آموزش و پرورش جدید نیز با وجود تغییر شکل و شمایل آموزگاران ، کماکان روحیه و نظام خشن تعلیم گرایی ، به حضور خود ادامه میدهد و آموزش مستقیم و تنبیه و مؤاخذه کودک ، دو رکن جدایی ناپذیر از یکدیگر تلقی میشوند . صمد بهرنگی میگوید : نباید پنداشت که وقتی بخشنامه ها تنبیه بدنی را قدغن کرد ، معلمها هم حرف شنوی میکنند . هر چند به تعبیر بهرنگی ، تمامی آن بخشنامه هایی که در مذمت تنبیه بدنی کودکان در آموزش پرورش صادر میشد ، مورد توجه قرار نمیگرفت ؛ زیرا در نظامی که کودکان جز با زبان تنبیه و توبیخ ، حاضر به تمکین از بزرگترها نمیشدند ، هیچ چاره ای جز به کارگیری روشهای خشوونت آمیز باقی نمیماند . بنا براین باید زبان دیگری بکار گرفته میشد که معادله ی قدرت و وحشت را به هم زند و چنین است که بهرنگی در دهه ی سی میگوید :

« قصه گویی در کلاس کمک بزرگی به معلم میکند . گذشته از مفرح و آموزنده بودن ، بهترین وسیله یاد دادن زبن در کلاس است »

به نظر میرسد که در فرآیند تغییر نگاه به تربیت کودک ، ادبیات کودکان چون ابزاری کارآمد مدنظر قرار گرفته و خلاء ناشی از فقدان روشهای متناسب با مبانی جدید تربیتی را پر کرده است . به عبارتی ساده تر ، تحقق این ایده آل که باید با کودک همدلی کرد و او را از درون متحول ساخت ،ر نیازمند به کار گرفتن زبانی متفاوت از زبان آموزش مستقیم بوده است که کودک بدون هیچگونه احساس تحمیل و فشار از بیرون ، با آن ارتباط برقرار کند . از اینرو ، منطقی جلوه میکند که علاقمندان به شیوه های جدید آموزش و تربیت کودک ، همزمان با ادبیات کودک اقبال نشان داده باشند . هر چند در عمل ادبیات کودک درایران ، نه چون یک ابزار بیجان و منفعل ، بلکه به عنوان یک ساختار سازنده  و کنش مند ، تأثیراتی عمیقتر از حد تصور اقبال کنندگان به آن بر جای گذاشت .

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط رضوان خزایی 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 8:45 قبل از ظهر  توسط رضوان خزایی  | 

صادق هدایت

پیشگفتار

 

صادق هدایت را شاید بتوان یکی از جنجالیترین نویسندگان _ البته در عصر حاضر_ دانست، چون در عصر خودش آن چنان داستانهایش مقبولیّت عام نداشته و خودش نیز شهرت چندانی نداشته که به گفته ی خودش از شهرت خوشش نمیامده . چنانکه در شرح حال خود اینگونه داد سخن میدهد که:

      " من همانقدر از شرح حال خودم رم میکنم که در مقابل تبلیغات آمریکایی مآبانه آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی میخورد ؟ اگر برای استخراج زایچه ام است این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد گرچه از شما چه پنهان ، بارها از منجمین مشورت کرده ام اما پیش بینی آنها هیچوقت حقیقت نداشته است "

او نیز مانند اکثر مردان نام آور بعد از مرگش توجه ادب دوستان را در داخل و خارج از کشور به خود جلب کرد. و ادبیات بوف کوری به تأسی از اثر ارزشمند او بوف کور بوجود آمد .

به نظر این حقیر برای شناخت شخصیت صادق هدایت تعمق در آثار او کافیست ؛ اصطلاحی در میان اهالی دست به قلم رایج است که نویسنده و شا عررا باید در تعمق در آثار او شناخت و در مورد هدایت هم این تعبیر به عینه صدق میکند .

هدایت دو خصیصه ی بارز داشت یکی علاقه ی شدید به حیوانات که مصداق بارز این ادعا اجتناب وی از خوردن غذاهای حیوانی و روی آوردن به گیاهخواری  و انتشار کتاب فواید گیاهخواریست ؛

خانلری  که از دوستان نزدیک صادق هدایت بود در شرح یکی از خاطراتش چنین مینویسد : « بطور کلی نسبت به آدمهای ضعیف دلسوزی و رحم داشت و حیوانات را به دلیل آنکه ضعیفتر از انسان بودند ، بیشتر از انسان دوست میداشت . غالباً از دیدن صحنه ِ زجر یک حیوان ، به حدی متأثر میشد که از حال طبیعی بیرون میرفت ..یک روز با او سوار درشکه شدیم تا به جایی برویم درشکه چی به اسب شلاق زد و من یکدفعه متوجه تغییر حالت هدایت شدم . هدایت بلافاصله شروع به اعتراض کرد و درشکه چی را دشنام داد که چرا اسبش را شلاق زده است .بعد هم گفت :

ــ نگه دار من پیاده میشوم .

و به من هم اصرار کرد که پیاده شویم و در نتیجه نیم بیشتر راه را پیاده رفتیم و در تمام مدت راه ، هدایت به درشکه چی بد میگفت و به حال اسب افسوس میخورد .

همین تعصب بی اندازه موجب به خلق اثر زیبای سگ ولگرد شد .

خصیصه ی بعدی هدایت وطن پرستی او بود که در تمام آثار او خودنمایی میکند . از جمله اثر اثر ارزنده ی بوف کور که باز هم به نظر این حقیر آئینه ی تمام نمای وجودی هدایت است . از آنجهت که بوف کور را بعضی نماد اوضاع بهم ریخته ی ایران در دوره ی رضا شاه میدانند . که در آن هدایت به نقد و بررسی عصر رجاله ها ، خفقان ، تغییر لباس ، تجدد ، تیر خلاص و بطور کلی قوانین رایج در آن دوره میپردازد .

راوی بوف کور خود هدایت است که از اجتماع بریده و منزوی شده و به گوشه ای درغربت بهد سر برده است ، همانطور که پس از خلق این اثر خود آنرا  در هند بصورت پلی کپی  منتشر میکند .

                       پیش از تو

 

  

پیش از تو

                   صورتگران

                                بسیار

از آمیزه ِبرگها

            آهوان برآوردند ،

 

                                                                                یا در خطوط کوهپایه ای

                                                                                                       رمه ای

                                                                               که شبانش در کج و معوج ابر و ستیغ کوه 

                                                                                                                            نهان است        

                                                              یا به سیری و سادگی

                                                                                                   در جنگل پُر نگار مه آلود

                                                                              گوزنی را گرسنه

                                                                              که ماغ میکشد .

                                                                       

                                                                              تو خطوط شباهت را تصویر کن ؛

                                                                              آه آهن و آهک زنده

                                                                               دود و دروغ و درد را .-

                                                                              که خاموشی

                                                                                           تقوای ما نیست .

                                                                                ( احمد شاملو )

 

در این مجال اندک سعی بر اینست تا با پرداختن به شخصیت هدایت و با کمک گرفتن از نقد و ثحلیلی که بزرکان ادب معاصر بر روی این اثر نموده اند به تحلیل مختصر بوف کور او به بررسی نمادها و استعاره ی این اثر بپردازیم .  به امید اینکه بتوان لایه ای از هزار توی این اثر ارزشمند را کالبد شکافی کرد .

 

                                          


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط رضوان خزایی  |